عباس اقبال آشتيانى
435
تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )
تقدس و تعالى منشور تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شيىء قدير ارزانى شده و اعنهء اختيار جوقى از بندگان حق تعالى به قبضهء اقتدار اين ضعيف نهاده بود برحسب قدرت و امكان در اعلاء اعلام دين و امضاى احكام مبين و اتباع اوامر سيد المرسلين كوشيده استقامت احوال رعايا و زيردستان را خالصا للّه مطمح نظر همت ساخت و بعون عناية اللّه آنچه مقدور بود معاش با كافهء خلايق بوجهى كرده شد كه شمهاى بمسامع عليه رسيده باشد چون به نسبت با عالىجناب معدلتپناهى سلسلهء مصادقت منعقد بود فتوح روزگار دانسته در ابقاى آن ثابت دم و راسخقدم زيسته ، بقيامت برم آن عهد كه بستم با تو تا در آنروز نگوئى كه وفائيت نبود ، و از آن جناب على التعاقب و التوالى زلال الطاف چنانچه عالميان مشكور و مستحسن دانستهاند مترشح بوده اين معنى موجب مباهات مىدانست و درين وقت كه از بارگاه كبريا نسيم دعوت حق بمشام جان ما رسيده و متقاضى و لا تجد لسنتنا تحويلا خلقهء و اللّه يدعوا الى دارالسلام بر در زد و گفت عرشست نشيمن تو شرمت نايد كآئى و مقيم خطهء خاك شوى و به حمد اللّه تعالى هيچ حسرتى و نگرانى بر خاطر نمانده با وجود انواع زلت و تقصير و اصناف اجرام كه لازمهء وجود انسانست هر آرزو كه در مخيلهء خيال بشر مرتسم تواند بود از فوائد احسان فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين در پنجاه و سه سال كه اتفاق منزل خاك افتاد در كنار ما نهاد ، متى زدت تقصيرا تزدنى تفضلا كانى بالتقصير استوجب الفضلا ، احرام لبيك اللهم لبيك بسته نفس اماره را نداى ارجعى الى ربك درداد ، بدين مژده گر جان فشانم رواست كه اين مژده آسايش جان ماست چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال خطاب لطف چو شكر بجان رسد كه تعال اثقال آز و امل از دوش بنهاده روى تضرع به حضرت عزت آورد از دوست يك اشارت وز ما بسر دويدن رجاء صادق آنكه هرچه از حضرت مفيض الخيرات روى نمايد اگرچه عين زحمت دانيم محض رحمت باشد زهى سلام تو آسايش سكينهء روح زهى كلام تو مفتاح گنجهاى فتوح و الباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا ، بر بقاى عمر و دولت و دوستكامى و بسطت آن حضرت گردون منقبت بركت باد و حق سبحانه و تعالى سايهء معدلتش بر سر خلايق پاينده دارد به حق حقه بنا بر خلوص نيت و صفاى طويت كه به نسبت با حضرت معدلتپناهى از آب صافى روشنترست واجب ديد صورت حال انها كردن كه فرزند دلبندم زين العابدين طول اللّه عمره فى ظل عنايتكم او را به خدا و خداوند سپردم و ديگر فرزندان طفل و برادرانم را بجناب ممالك پناهى سفارش نمودن چه به حقيقت دولتخواهى آن حضرت را ذخر اخلاق دانستهام چنان كه از سجيت كريم و لطف عميم آن يگانهء زمان ورمين مىسزد بر مضمون ان حسن العهد من الايمان كار بسته بر قاعدهء مستمر ايشان را بجانب مبارك خود مخصوص فرمايد و ظلال اشفاق بر احوال پريشان ايشان گستراند به موجبى كه آثار آن صغار و كبار ايران و توران مشاهده نمايند و در قرنها بازگويند و حاسدان و قاصدان سالها در آرزوى چنين روز بوده مجال شماتت و محل استيلا نيابند . اين معنى موجب ادخار ذكر جميل شود و اين دوست مخلص را كه با عهد و ميثاق مودت و سعادت نيل قربت توفيق عزلت يافته به فاتحه و دعاى خير ياد فرمايند تا از فحواى يا ليت قومى يعلمون بما غفر لى ربى و جعلنى من المكرمين گردد انشاءالله تعالى وحده العزيز . » شاه شجاع در مدت بيست و شش سال سلطنت خود غالب اوقات را چنان كه ديديم